هنوز باورم نمی شود که رفتی
پنجشنبه که برای تشییع پیکر پاکت راهی روزنامه شدم توی راه به این فکر می کردم که انگار برای دیدنت دارم میام نه برای بدرقه ات .
آری وارد تحریریه که شدم احساسم بر این بود که تو هم هستی فقط باید کمی می گشتم تا پیدات کنم که در کدامین گوشه تحریریه ایستادی . آخه اون روز تحریریه خیلی شلوغ بود .
هنوز باورم نمی شود که رفتی
وقتی در بهشت زهرا بودم فکر می کردم که تو جمعمان هستی انگار از بغل تک تکمون رد می شدی و با اون متانت خاصت و خنده ای بر لب با ما خوش و بش می کردی
آری هنوز باورم نمی شود که رفتی
وقتی برای صرف ناهار رهسپار رستوران شدیم فکر می کردم مانند جمع همیشمون که دور هم هستیم تو هم در کنار مایی .
هنوز باورم نمی شود که رفتی
پس از صرف ناهار فکر می کردم که دم درب رستوران ایستاده ای پکی بر سیگار می زنی و منتظر بقیه بچه ها هستی.
وقتی که داشتند پیکر بی جانت را می شستند یک آن به خودم آمدم و حسرت خوردم که تو رفته ای
آری تو رفته بودی و سارای عزیز رو تنها گذاشته بودی
وقتی که چشمان خیس سارا را دیدم تازه فهمیدم که تو رفتی و همه دوستانت را تنها گذاشتی .
هر وقت به عکست نگاه می کنم بغضم می ترکد. نمی دونم هنوز هم باورش برایم سخت است .
اخه خیلی زود بود برای رفتن . خیلی زود تازه می خواستم چند وقته دیگه کارت عروسیم را برایت بیاورم و از تو و سارای عزیز قول بگیرم که در جشنم شرکت کنید حتما .
ولی تو رفتی . هر چند باورم بر این است که حتما در جشن عروسی من شرکت خواهی کرد . حتما .
خیلی زود بود خیلی . تازه می خواستم بیام باز هم مثل یک برادر بزرگ تر که داداشش رو نصیحت می کنه از زندگی و دوران مشترک برام بگی ولی تو رفتی .
مهران عزیز ولی با تمام این حرف ها هنوز هم فکر می کنم که داری با همه ما شوخی می کنی مثل همیشه
هنوز فکر می کنم که وقتی فردا روزنامه را ورق می زنم مطلبی از تو با آن قلم زیبایت را خواهم خوند .
مهران رفت ولی یاد و نامش هیچ وقت از ذهن تمامی دوستانش پاک نخواهد شد .
این رو مطمئنم.
|
+| نوشته شده توسط
احسان & سارا در شنبه بیست و دوم دی 1386
|