تبليغاتX
دفترچه مشترک
اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 بالاخره فرنیک مزروعی به دنیا آمد

زمانی که به فردا امیدواری ، اقتدار از آن توست. آنچه که کرم ابریشم آنرا پایان دنیا می پندارد در نظر پروانه آغاز زندگیست . شکفتن هر گلی زیباست و تولد تو از شکفتن هرگلی زیباترست.

آری فرنیک عزیز تو به دنیا آمدی تا بو و رنگ تازه ای به زندگی پدر و مادرت بدهی .

تو به دنیا آمدی تا زندگی این روزهای ما معنی دیگری پیدا کند ولی بدان که سختی های زیادی مادر و پدر عزیزت کشیدن تا تو به دنیا بیایی.

تو به دنیا آمدی تا معنی امید در دل همه ما معنی پیدا کند .

امید به آینده ، امید به فردایی بهتر ، امید به ایرانی آباد ، آزاد و امید به اینکه روزی خواهد رسید که تو می توانی با هر جور عقیده و نگرش به زندگی ، در کشورت زندگی کنی و بزرگ شوی.

شاید که نسل ما و پدر و مادرت نتوانست که دوران جوانی و نوجوانی خوبی را بگذراند ولی تنها با امید به اینکه فرزندانی همچون تو و دیگران به دنیا خواهند آمد تا راه پدران و مادرانشان را ادامه بدهند زنده ایم.

فرنیک عزیز

بدان که در چه روزهایی به دنیا آمدی! آری اصلا چقدر خوب بود که در روزها و ماه هایی نبودی که ببینی برهم نسلان پدر و پدر بزرگت چه گذشت . خوب بود نبودی که ببینی چه روزگاری به پدر و مادرت در این دوران گذشت.

دورانی که هر لحظه آن پر از غم و غصه ، پر از فاصله به وسعت یک دریا بود.

آری خوب بود تا نبینی که چه انسان های بی گناهی شهید و یا زندانی شده اند.

در همین راستا بود که پدر عزیزت برای افشای جنایات حاکمین مجبور به دوری از تو و مادرت شد .

این را بدان که پدرت نه از روی ضعف و ناتوانی بلکه از روی احساس وظیفه و برای دفاع از خاک این وطن مجبور بود که نباشد.پس بدان پدرت یک قهرمان است و همیشه به او و مادرت افتخار میکنی و بدان که مادر و پدر قهرمانی داری.

آری مادری که با شرایطی سخت و بدون حضور شوهرش مجبور شد که این بار را تا سر منزل مقصود طی کند و هم اکنون نیز شرایط خاصی را سپری می کند . پس بدان که مادرت هم یک قهرمان است و قهرمان باقی خواهد ماند.

اینهایی را که من، پدر و مادرت و دوستان آنها می نویسند برای این است که فردا روز بتوانی جواب چراهایت را بگیری و بدانی چرا پدرت در بدو تولدت نبود،بدانی که مادرت چه سختی هایی را تحمل کرده است که آسیبی به تو نرسد و بدانی که بر ما چه گذشته است.

خلاصه اینکه فرنیک عزیزبدان که دوران سختی را تو وهم نسل هایتان در پیش دارید. دورانی که باید راه پدر و مادرانتان را ادامه داده تا به هدف نهایی برسید. آنها این سختی ها را تحمل کردن چون هدف داشتن و تمامی این کارها برای رسیدن به هدفشان بود پس همیشه به آنها افتخار کن و همیشه در آینده برای فرزندانت از آنها به نیکی یاد کن به آنها بگو که چه مادر بزرگ و پدر بزرگه بزرگ و مهربانی داشته و دارند.

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 تنها نیستم

وقتی روزه ای و ماه رمضان هم نیست و فقط یه روزه قضای معمولی گرفتی و خونه تنهایی، اما موقع اذان زنگتونو میزنن و میبینی که  یه همسایه مهربون برات آش آورده ، اون هم همسایه ای که اصلا نمیشناسیش ؛ اونجاس که میفهمی تنها نیستی!!!

 سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه نهم آبان 1388  |
 دلم گرفته

همیشه حالم از مردهایی که بعد خوش گذرونی زنشون ،خوشی رو از دماغشون در میارن ، بهم میخورد!میگن از هر چی بدت بیاد سرت میاد ها...!!!

خیلی دلم گرفته،احساس خفگی میکنم.دلم میخواد آزاد و راحت باشم.

شاید هم دارم ناشکری میکنم.اما هر کاری که دارم میکنم ،این مهمه که دارم دق میکنم از غصه!!!

 

 

سارای افسرده و تنها

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  |
 امید به آینده
سلام

امروز بعد از مدتها اومدم به وبلاگ سری بزنم و اتفاقی به مرور آرشیو پرداختم و به این نکته رسیدم که شاید در مورد ایران خودرو من ناشکری کردم کحه الان وضعم این جوری شده که بیکارم .شاید اگه انقدر غر نمی زدم الان وضعم این نبود.

نمی دونم شاید همه اینها امتحان خدا بوده و هست تا من مسیرم رو بهتر بشناسم و پیدا کنم

به هر حال خداجون با تمامی زبان ها می گم که غلط کردم و خسته شدم از بیکاری و بی مصرفی

به نظرم میاد خیلی زیاد امتحان شدم ولی امیدم رو از دست نداده ام و باز هم صبوری پیشه می کنم تا هر وقت شما بخواهید.

احسان

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 همه چی

اتاق نی نی رو رنگ زدن خیلی شیرین بود!

رفتن به دانشگاه بعد 3ماه ،اونم برای 11 واحد خیلی مزخرفه!

داغون شدن ماشنت وقتی تو هیچ دخالتی توش نداری و یه گوشه است و یکی بیاد بکوبه بهش ، و یه هفته بی ماشینی بکشی، خیلی زور داره!

بیکار بودن شوهرت به مدت 6 ماه خیلی سخته!

 

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در پنجشنبه نهم مهر 1388  |
 سخنانی از دکتر علی شریعتی

_زن عشق میکارد و کینه درو میکند،دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.....میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی.....

او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی،او می زاید و تو برای فرزندش نام انتجاب میکنی.....

او درد میکشد و تو نگرانی که دختر نباشد.....او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی،او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر.

 

 

سارا
|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 احساس تنهایی و بیهوده گی
امروز بیش تر از هر روز دیگه ای احساس خستگی تنهایی بی حوصله گی می کنم

احساسی که تمام وجودم رو گرفته دنبال جایی برای داد زدن برای خالی شدن می گردم

دارم خفه می شم هیچ جا آرامش خاطر ندارم از همه کس و همه چیز بدم میاد از خودم بیش تر از همه بدم میاد جز یک نفر

 از محیط کار از همه چیز و همه جا

تنهام تنها

 کسانی که باهاشون درد و دل می کردم یا متواری هستند یا در دسترس نیستند یا اینکه کلا حوصله اشون بدتر از من سرجاش نیست و خودشون بی حوصله تر از من هستند از وضعیت بلاتکلیف بدم میاد از اینکه همش تو یه برزخی باشی بدم میاد از اینکه همش باید سرت عین کپک بکنی تو برف بدم میاد از اینکه همه چیز رو ببینی ولی کسی حرفت رو نفهمه و نتونی اون رو داد بزنی بدم میاد از اینکه نتونی دردت رو به کسی بگی بدم میاد از اینکه حرفت رو غلطی ترجمه کنن و وارونه جلوه بدن بدم میاد برای همین چیزهاست که دارم خفه میشم برای همین دوست دارم جایی برای داد زدن پیدا کنم  ولی کو اون جایی که بشه فقط یک قدم به خدا نزدیک تر بود و با تمام وجود دردت رو بهش بگی

خسته ام خسته

آیا کسی هست من رو یاری بده ؟؟؟

احسان

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 از دیروز تا امروز
بالاخره به قول آقای کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان پرونده انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری به پایان رسید و چیزی که از روز اول هم مشخص بود پس از ۱۵ روز اعلام کردند و فکر کردن که مردم خرند و هیچ چیز نمی فهمند غافل از اینکه مردم عاقل تر و باهوش تر از این حرف ها هستند . نمونه اش دیروز از صبح اعلام کرده بودند مسیر تجریش تا راه آهن قرار است زنجیره انسانی تشکیل شود و طبق روال این چند روزه نیروهای امنیتی که به اصطلاح آقایان حافظ امنیت مردم هستند و جالب اینجاست که حافظان مردم خود مردم را می زنند را از ساعت ۳ بعدازظهر در آفتاب در سرتاسر مسیر مستقر کردند غافل از اینکه مردم باهوش ما آنها را سرکار گذاشته و تا ساعت ۹ شب جهت دیدن مردم و خالی کردن عقده های خود منتظر گذاشتند و نیامدند و آن ها نیز دست از پا درازتر برگشتند به خانه هایشان تا شاید فردا و فرداها بتوانند سرگرمی این چند روزه اشان را ادامه بدند.

از همه این احوالات که بگذریم بالاخره دیروز صحت انتخابات تایید شد و از امروز ایران و ایرانی وارد سرنوشت دیگری خواهد شد که از راس آن تا پایین باید با آن دست و پنجه نرم کنند و باید گفت از امروز جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تبدیل شد و در واقع و به قول آقای موسوی وای به روزی که رییس جمهوری و رهبری با هم یکی شوند .

از امروز نگاه همه مردم ایران و جهان به ایران به گونه دیگری خواهد بود نگاهی که در آن نه دیگر از دموکراسی و نه آزادی بیان و نه انتخابات آزاد و نه راحت راه رفتن در خیابان های ایران بدون هیچ به پایی و نه روزنامه ای و نه صدا و سیمای بی طرف . کما این که تا به امروز هم شاید وجود نداشته ولی از امروز یقین حاصل می شود برای همه .

نه صداقت، نه انسانیت ، نه مشارکت ، نه امید به روزهای آینده ، نه تلاشی برای فردای بهتر و خیلی چیزهای دیگر ...

از امروز من و شاید خیلی های دیگر به ایرانی بودن خود دیگر افتخار نمی کنیم و حتی شاید افسوس می خوریم که چرا ایرانیم و چرا در چنین جامعه ای زندگی می کنیم.

از امروز سرنوشت کشور و من و تو و ما به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد به گونه ای که دیگر هیچ دخالتی در سرنوشت خود نداری و باید شعار <باز باید سرنوشت از سرنوشت > را دور ریخت و  این شعار را هر روز و همیشه با خود تکرار کنیم که < ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم > خردادی که روزهای خوش به خود کم و روزهایی که پر از تلخی زیاد داشته و خواهد داشت .

از امروز کشور دچار یک خفقان کامل شده و دوران یاس  و نا امیدی فرا رسیده است و من بیشتر از همه به دوستان خود در زندان و دوستانی که به گونه ای از این مخمصه بگیر بگیر فرار کرده اند و نمی توانند به زندگی عادی خود بازگردند می اندیشم به روزهای خوش و تلاش برای فردایی بهتر را که از آبان ماه پارسال با هم تجربه کرده ولیکن امروز در کنار من نیستم و من ناراحت از اینکه جز دعا کردن کاری نمی توانم بکنم می اندیشم و نگران از اینکه که چه بر سر دوستانم می آید . نگران از اینکه آیا آنها روزهای بهتر را تجربه خواهند کرد . هر چند ما هم هم اکنون روزهای خوبی را تجربه نمی کنیم.

فعلا ببخشید زیاد سرتون رو درد آوردم سعی می کنم به تنها دلخوشیم بیشتر سر بزنم و تند تند آپ دیتش کنم

احسان

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 
 
بالا