
باز هم غمی دیگر ،غمی که انگار سخت تر از غم های دیگر فراموش شدنی است .
یک بار دیگر غمی بزرگ بر فراز جامعه مطبوعاتی کشور سایه انداخته است . غمی که به این راحتی تمومی ندارد.
نمی دونم هنوز باورم نمی شود که او رفته است کسی که پر بود از تواضع و فروتنی و رفاقت .
کسی که همیشه خنده بر لب داشت در همه شرایط .
کسی که اگر غریبه ای او را می دید چنان گرم سلام می کرد که انگار مدت هاست که او را می شناسد .
مهران هم رفت ، هنوز باورم نمی شود . شاید بخاطر همین است که بغضم به گریه تبدیل نمی شود .
آخرین بار او را در حسینیه ارشاد و شب های احیا با سارای عزیز دیدمش . خیلی سرحال بود وقتی حرف می زدیم . از این می گفت که یک وجهه مشترک با هم داریم و اون اینکه جفتمون دوستانی داریم به نام سارا.
می گفت قدر این روزهای جوانی ات را بدون، قدر دوستت (همسرت رو بدون ).قدر روزهای با هم بودن رو بدون شاید هیچ وقت برنگردد.
راست می گفت : رفت و غمی بزرگ بر دل عزیزش (سارای عزیز) و همه دوستانش گذاشت .نمی دونم دیگر چه بگویم . از کدامین خوبیش و از کدامین برخورد با متانت و مودبش بگم .
دیگر مگر می شود پا در تحریریه اعتمادملی گذاشت . تحریریه ای که با وجود اون گرما داشت و پر از خنده می شد .
ولی اون رفت و پا بر تمام جوانی اش گذاشت رو رفت .
آخرین یادداشتی که برای تولدش نوشته بود پر بود از آرزوهایی که در سر داشت تا با دوست عزیزش بسازد و به واقعیت نزدیک کند ولی حیف که خیلی زود از بین ما رفت .
سارای عزیز شاید هیچ کس نتواند غمی که تو داری را بفهمد، شاید هیچکس احساس تو را درک نکند.
ولی من و سارا را در غم خود شریک بدان . غمی که به بزرگی تمام عالم است .
|
+| نوشته شده توسط
احسان & سارا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386
|