<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفترچه مشترک</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/</link>
<description>اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Jun 2008 18:28:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این چند وقت...</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>روز ها به سرعت می گذره و من باورم نمیشه که بیش از دو ماه از زندگی جدیدم در کنار احسان گذشت! خدا رو شکر تو این چند وقته روزهای خوبی رو در کنار احسان عزیزم داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد.ولی ما چون کامپیوتر نداریم نتونستم اونا رو به روز بگم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدترین اتفاقی که تو این مدت افتاد فوت پدر فرنوش بود.فرنوش عزیزی که با اینکه فقط یک سال است که میشناسمش بجز مهربونی ازش هیچی ندیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر بد دیگه اینکه داریم به امتحانا نزدیک میشیم و من اصلا تو حس و حال درس خوندن نیستم.حالا فکر کنید با این حس قشنگ باید احسان رو هم به درس خوندن تشویق کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی برامون دعا کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 18:28:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آئین آئینه خاموشی نیست</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 144px; HEIGHT: 210px&quot; height=314 alt=&quot;Commemoration of the Deans of Iranian Make up Artists&quot; src=&quot;http://www.hanif.ir/photogheraf/pics/moayeri29.jpg&quot; width=216 border=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر لبخندهايت كدامين پروانه آشيانه كرده&lt;BR&gt;كه اين‌سان از تو&lt;BR&gt;مدهوش ابدي ساخته است..&lt;BR&gt;آفتاب از گوشه لب تو به معراج مي‌رود&lt;BR&gt;و به سوگواري زلف تو لاله چنين غمين است&lt;BR&gt;اي از تبار بي‌مرگان&lt;BR&gt;براستي «آينه دار حسن دل آراي كيستي؟»&lt;BR&gt;كه اين‌چنين عطر خند‌ه‌هايت هنوز بر جانمان مي‌نشيند و گرماي دستت بر سر ما&lt;BR&gt;كاش مي‌گفتي&lt;BR&gt;عمر گل كوتاه و سرو تا بهار دگر در خواب است&lt;BR&gt;اما باكي نيست، خيالي و اندوهي هم&lt;BR&gt;تو هستي، آسمان، آفتاب و نيز پنجره&lt;BR&gt;و عالمي نيكي كه ميراثمان&lt;BR&gt;گذاشتي و رفتي…&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد فرهنگ معیری هم از پیش ما رفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انسانی دوست داشتنی و مهربون . هنوز خنده هایش در گوشم پژواک می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهر جون و حنیف عزیز ما را هم در غم خود شریک بدانید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم ختم استاد : چهارشنبه از ساعت ۱۷ الی ۱۸:۲۰ مسجد جامع شهرک غرب ، روبروی مجتمع تجاری میلاد نور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرف احسان و سارا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 09:20:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=401</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد و دلی با دفترچه ام </title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>خسته ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته ام . دارم از درون می پکم . اشتباه نکنید از زندگیم کاملا راضی هستم از کارم هست که دام می پکم . هیچ انگیزه ای برای ادامه کار تو این خراب شده یعنی شرکت معظم ایران خودرو ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزها که می خوام بیام رغبتی ندارم . خسته ام از این خراب شده خسته ام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز حاشیه . هر روز تبعیض. هر روز بی قانونی . هر روز بی توجهی . هر روز استعمار . هر روز فساد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو رو خدا یکی یه کاری برای من بکنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب اینجاست که هیچ کس حال من رو نمی فهمه . فقط خودم می دونم که چم هست .هیچ کس هم نمی تونه بهم کمک کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون نمی دونه که من اینجا چی دارم می کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه مهمتر حقوق کمش هست . حالا حقوقش بخور تو سرشون . حاشیه کارش آدم رو به مرز انفجار میرسونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین درد و دلی با دفترچه ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 14:09:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی خوب</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>۲۵ روز از زندگی مشترکم با سارای عزیز می گذرد در این ۲۵ روز و یکسالی که با سارا هستم هر روز به او نزدیکتر و علاقه مندتر و عوضش از این شرکت منتنفرتر . نمیدونم ناشکری نمی کنم ولی واقعا دیگه تحمل شرکت برام مشکله و خسته شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاشیه های اون بیشتر از کارش هست و این آدم رو خسته می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم از زندگی مشترکمون خیلی راضی هستیم و خیلی بهم علاقه مند و امیدوارم که تا آخر زندگیمون همین جوری باشه که قطعا هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دوران خوبی رو میگذرونم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانومی گلم برام غذاهای خشومزه درست می کنه که هر کدومش خوشمزه تر از اون یکی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علیرغم اینکه همه می گن ما زود ازدواج کردیم ولی من فکر میکنم که ما خیلی به موقع این کار رو کردیم و مطمئنم که زندگی خوبی رو خواهیم ساخت ان شاءالله .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا همین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 11:20:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=399</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار زندگی</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>بزرگترین،خاطره انگیز ترین،شیرین ترین،و خلاصه بهترین شب زندگیم مثل یک چشم بر هم زدن تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا نفهمیدم چطوری گذشت!هنوز باوم نمیشه که جدی جدی من بودم که عروس بودم!من هستم که باید یه زندگی جدید  رو شروع کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال هر جوری بود گذشت و فقط خاطره اش است که برامون میمونه.حالا بعد تقریبا دو هفته که چندین بار عکسامو دیدم کم کم دارم باور میکنم که عروسی من بوده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خدای مهربونم میخوام که کمکم کنه بتونم زندگی خوبی رو شروع کنم و ادامه اش بدم.و در کنار احسان عزیزم بتونم زندگی ارومی داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 19:52:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=398</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید و عروسی </title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از هر چیز جا دارد سال نو رو تبریک بگم ببخشید انقدر دیر دارم میگم .آخه می دونید امسال عید عروسیم هست و همین فردا ۴ فروردین عروسی من و خانومی گلم هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورم نمیشه خیلی زود یک سال گذشت و هر چقدر از این روزها گذشت من به عشقم نزدیکتر و در انتخابم مطمئن تر .شک ندارم که انتخاب درستی کردم و گوهری رو بدست آوردم که شاید تو خوابم فکرش رو هم نمی کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم تا چند ساعت دیگه باید آمده شیم برای عروسی و من حس غریبی دارم . نمی  دونم حتما همه اونهایی که متاهل شدن اون هم تو سن من متوجه میشن که من چه حسی دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه دشوار ولی شیرینی رو در پیش داریم .نمی دونم از پسش بر می آیم یا نه . آخه مسئولیت قبول کردن خیلی سخته مخصوصا که مسئولیت یک زندگی باهات باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه خواستم بگم که من هم از فردا بصورت جدی متاهل میشوم و بطور جدی وارد یک زندگی میشم که پر است از فراز و نشیب .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دل شوره و استرس دارم دعا کنید که هم برنامه عروسی و هم در مسیر درستی از زندگی قدم برداریم و موفق بشیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 20:58:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=397</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگرانم !!!</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>هر چقدر که به زمان عروسی نزدیکتر میشیم از یه طرف خوشحالیم بیشتر میشه و از طرف دیگه نگرانیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز به یکی از بهترین دوستام که مثل خواهرم دوسش دارم اس ام اس زدم حال و احوال کردیم و بهش گفتم که نگرانم.خیلی قشنگ جوابمو اینطوری داد:&quot;زندگی مثل سوار شدن توی یک قایقه.اگر در یک روز آفتابی سوارش شدی باید بدونی یک روز هم ممکنه طوفان بشه.بجای ترس و نگرانی باید مدیریت کنی.یادت باشه زندگی مشترک خیلی هم رویایی نیست.شیرینی+مشکلات.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه از همتون میخوام برای من و احسان خیلی دعا کنید.و از اینکه وبلاگمون اینقدر دیر به دیر آپ دیت میشه ببخشیدمون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 16:17:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=396</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ پایان کبوتر نیست</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-395.aspx</link>
<description> باز هم غمی دیگر ،غمی که انگار سخت تر از  غم های دیگر فراموش شدنی است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک بار دیگر غمی بزرگ بر فراز جامعه مطبوعاتی کشور سایه انداخته است . غمی که به این راحتی تمومی ندارد.انگار امسال جامعه مطبوعاتی را غم و مرگ فرا گرفته است .امیدوارم دیگر از این به بعد خیر باشد هر چی پیش می آید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم هنوز باورم نمی شود که او رفته است کسی که پر بود از تواضع و فروتنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم مرگ باز هم جدا شدن از یک انسان پاک و مهربون ، انسانی که همیشه حلال مشکلات بود و همیشه مشاور خوبی برای همه بود ، همیشه وکیل مدافع خبرنگاران بود و اگر کسی مشکلی براش پیش می اومد تا اون مشکل برایش حل نمی کرد دست بردار نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش برخورد و با معرفت بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احمد بورقانی نمونه  یک انسان کامل و دوست داشتنی بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب که حنیف اس ام اس زد باورم نمی شد تا نیم ساعت منگ و شوکه بودم جرات نیم کردم تماس بگیرم تا مطمئن شوم. فکر می کردم که خواب هست همش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی وقتی دیشب وارد منزل قدیمی ولی با صفای اون شدم و از دم درب چهره به چهره آدم های آشنا دیدم که برای تسلای دل سهام عزیز و خانواده به آنجا آمده بودند و همه گریان و غمگین بودند تازه عمق فاجعه را بر جامعه مطبوعاتی درک کردم و بغض چندین ساعته ام شکست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری به قول علی عزیز جامعه مطبوعاتی و روزنامه نگاران همگی یتیم شدند و همه واقفا که چه گوهری رو از دست دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب همه بودند همه از صنف های مختلف ، اهالی مطبوعات ، شورای مرکزی جبهه مشارکت، اهالی فرهنگ .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این مصیبت را به همه عزیزان مطبوعاتی بویژه سهام عزیز تسلیت گفته و از خداوند منان برای بازماندگان صبر مسئلت دارم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Feb 2008 10:46:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=395</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-395.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز هم باورم نمی شود </title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>هنوز باورم نمی شود که رفتی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه که برای تشییع پیکر پاکت راهی روزنامه شدم توی راه به این فکر می کردم که انگار برای دیدنت دارم میام نه برای بدرقه ات .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری وارد تحریریه که شدم احساسم بر این بود که تو هم هستی فقط باید کمی می گشتم تا پیدات کنم که در کدامین گوشه تحریریه ایستادی . آخه اون روز تحریریه خیلی شلوغ بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز باورم نمی شود که رفتی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی در بهشت زهرا بودم فکر می کردم که تو جمعمان هستی انگار از بغل تک تکمون رد می شدی و با اون متانت خاصت و خنده ای بر لب با ما خوش و بش می کردی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری هنوز باورم نمی شود  که رفتی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی برای صرف ناهار رهسپار رستوران شدیم فکر می کردم مانند جمع همیشمون که دور هم هستیم تو هم در کنار مایی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز باورم نمی شود که رفتی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از صرف ناهار فکر می کردم که دم درب رستوران ایستاده ای پکی بر سیگار می زنی و منتظر بقیه بچه ها هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که داشتند پیکر بی جانت را می شستند یک آن به خودم آمدم و حسرت خوردم که تو رفته ای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری تو رفته بودی و سارای عزیز رو تنها گذاشته بودی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که چشمان خیس سارا را دیدم تازه فهمیدم که تو رفتی و همه دوستانت را تنها گذاشتی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت به عکست نگاه می کنم بغضم می ترکد. نمی دونم هنوز هم باورش برایم سخت است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه خیلی زود بود برای رفتن . خیلی زود تازه می خواستم چند وقته دیگه کارت عروسیم را برایت بیاورم و از تو و سارای عزیز قول بگیرم که در جشنم شرکت کنید حتما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی تو رفتی . هر چند باورم بر این است که حتما در جشن عروسی من شرکت خواهی کرد . حتما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی زود بود خیلی . تازه می خواستم بیام باز هم مثل یک برادر بزرگ تر که داداشش رو نصیحت می کنه از زندگی و دوران مشترک برام بگی ولی تو رفتی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهران عزیز ولی با تمام این حرف ها هنوز هم فکر می کنم که داری با همه ما شوخی می کنی مثل همیشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز فکر می کنم که وقتی فردا روزنامه را ورق می زنم مطلبی از تو با آن قلم زیبایت را خواهم خوند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهران رفت ولی یاد و نامش هیچ وقت از ذهن تمامی دوستانش پاک نخواهد شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رو مطمئنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2008 21:24:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=394</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غمی به بزرگی تمام عالم</title>
<link>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 342px; HEIGHT: 244px&quot; alt=&quot;عكس : منصور نصيري&quot; hspace=3 src=&quot;http://nasiriphotos.com/blogimg/mehranghasemi.jpg&quot; align=right vspace=3 border=3&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باز هم غمی دیگر ،غمی که انگار سخت تر از  غم های دیگر فراموش شدنی است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک بار دیگر غمی بزرگ بر فراز جامعه مطبوعاتی کشور سایه انداخته است . غمی که به این راحتی تمومی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم هنوز باورم نمی شود که او رفته است کسی که پر بود از تواضع و فروتنی و رفاقت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی که همیشه خنده بر لب داشت در همه شرایط .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی که اگر غریبه ای او را می دید چنان گرم سلام می کرد که انگار مدت هاست که او را می شناسد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهران هم رفت ، هنوز باورم نمی شود . شاید بخاطر همین است که بغضم به گریه تبدیل نمی شود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین بار او را در حسینیه ارشاد و شب های احیا با سارای عزیز دیدمش . خیلی سرحال بود وقتی حرف می زدیم . از این می گفت که یک وجهه مشترک با هم داریم و اون اینکه جفتمون دوستانی داریم به نام سارا. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت قدر این روزهای جوانی ات را بدون، قدر دوستت (همسرت رو بدون ).قدر روزهای با هم بودن رو بدون شاید هیچ وقت برنگردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست می گفت : رفت و غمی بزرگ بر دل عزیزش (سارای عزیز) و همه دوستانش گذاشت .نمی  دونم دیگر چه بگویم . از کدامین خوبیش و از کدامین برخورد با متانت و مودبش بگم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر مگر می شود پا در تحریریه اعتمادملی گذاشت . تحریریه ای که با وجود اون گرما داشت و پر از خنده می شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اون رفت و پا بر تمام جوانی اش گذاشت رو رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین یادداشتی که برای تولدش نوشته بود پر بود از آرزوهایی که در سر داشت تا با دوست عزیزش بسازد و به واقعیت نزدیک کند ولی حیف که خیلی زود از بین ما رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارای عزیز شاید هیچ کس نتواند غمی که تو داری را بفهمد، شاید هیچکس احساس تو را درک نکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من و سارا را در غم خود شریک بدان . غمی که به بزرگی تمام عالم است . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ehsanghalam&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>ehsanghalam</dc:creator>
<guid>http://ehsanghalam.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
